..... برو نامهربان .....
حالا که میروی برو
به دور دستها
تو ان گم کرده راه بیوفائی
تو ان جامی بدست می پرستان
شکسته در کنار گوشه میخانه هستی
تهی بیهوده ای دیگر
نسیمی با همه امیخته
که با صداها نفر الفت ببستی
یکی را از پس دیگر شکستی
منم چون صد دل بشکسته کردی
تو بد کردی بخود کردی
تو ان آئینه دل را
که صاحب بوده ائی ان را شکستی
دل من با چه شوری با چه شوقی
با چه اصراری ترا خواست
امشب شبی از شبهای پر درد است
نشستم در کناری خیره در نامهربانی ها
دلم خسته ملولم دیده گریان است
ازرده و خسته و غمگین
فرسوده از سرنوشت بیحاصل
دگر عمری نمانده از ان عشق نافرجام
دلم لرزان چو برگ زرد پائیزی
تسلی میدهم خود را که شاید خواب می بینم
ولی تسکین نمی یابد
دل مسکین و سرگزدان و لرزانم
من نمیدانم دگر تابی نماند ای یار جانی
به یغما برده ای دل شدی اسوده بشکستی
دگر بیزارم از این عشق کذب الود
برو دلم فانوس دود اندود هرگز نمیخواهد
برو من از خویش نیز بیزارم
فروزان اتش عشقم بدست دلبری خاموش
کنون پژمرده ام افتاده در این گوشه ای مدهوش
تو با این نا جوانمردی
کجا ره برده ئی جائی ؟
برو نامهربان
چنین دانسته بودم میروی یکشب
دلی در انتظارت هست
برو بشکن
مرا دیگر دلی نیست
..... مسلخ عشق.......
مرا در دادگاه نا عدالت
به جرم عاشقی محکوم کردند
به جرم دوستداری و محبت
به خشم خویش مصلوب کردند
مرا با خنده های عاشقانه
به صد ناز و کرشمه با لبانش
شبی مجذوب چشمان سیه کرد
طناب دار عشق را عاشقانه
گره زد گردنم با بوسه هایش هر شبانه
کنون چشمان خود را باز کردم
خدایا درد دل آغاز کردم
بیا بشنو صدای دردمندی
صدای عاشق افتاده در گیسو کمندی
خوش است مردن بدست یار دل سنگ
خوش است مردن به کین یار هفت زنگ
خوش است مردن نماندن در جهانی
میان دلبران ان چنانی
شبانه رنگ می بازند نهانی
گهی در دل گهی در اندرونی
گهی در زیر پای دلبر افتی
حقیقت را اگر بی کینه گفتی
..... شرار عشق .....
امشب دلم داغ دیده است
چون لاله ام از درون جگر
سوزم به آتش عشق
بنشین و ببین گریه خموش مرا
تنهایم و تنها گریستم
افسوس نیستی ببینی که من
لرزیدم از درد در میان اشک ها
اما دریغ من بی امان گریستم
اشک من بود و شرار عشق تو
تنها نشسته ام با سکوت خویش
دل بود .... اشک بود .... و من .....
گفتم : حاشا ناله از یاد رفته ای
بر دل سنگی اثر کند
امشب به دشت سینه گلگون من
از جای بوسه لب های مریمم
دل خونین دمیده است
امشب از تو می نویسم
از تو مریم وجودم
با دو چشم خونفشانم
ای عزیز مهربانم
ای تو مونس روانم
امشب هم بیاد رویت
گریه بی شمار کردم
با اینکه پر پر میشوم ای همنفس
من از تو دارم این نفس
... گریه در پنهان ....
من او را چون خدایم دوست دارم
می پرستم
من او را برگزیدم
تا که باشد همدم تنهائیم
من هر شب نهان در دیده میگریم
که اشکم را نهان سازم
نبیند چشم دلدارم
من اورا دوست دارم
من مهتاب را دوست دارم
چون خدایم دوست دارم
..... سفر .....
بی تو سفر میکنم مهتاب
در شبی تاریک
چون رهگذری تنها
هر قدم فکر تو بود
نقش تو بود
در سر من
با خیال روی تو سفر کردم
دلم از غصه پرخون است
نمیدانی نمیدانی
نگاهت پیش چشمانم نمایان
دگر عمرم رسید اخر ز هجرانت بپایان
من از پیشت سفر کردم مهتاب
و میدانم که میخواهی
دل پر رنجور پر دردم
و میدانم که میسوزی
و می سازی به هجرانم
پشیمان میشوی روزی که من دیگر نیستم مهتاب
نظرات ()