ستاره های عاشق

پروردگارا ! مگذار که صولت خشم حصار برد باری مرا در هم بشکند و حمله حسد مناعت فطرت مرا به خفت و مذلت فرو کشاند

آخرین ساعت حیات دهخدا

دهخدا با صورت متورم و چشمان بر آمده نشسته بود. بیماری و خستگی چهل و هشت سال کار و تلاش او را از پای در آورده بود.سنگینی چهل و هشت سال مطالعه و تحقیق و جستجو شانه های ناتوان او را خرد میکرد .هزاران جلد کتاب در این سالها با او سخن گفته و گفتگو کرده بود. اینک همه خاموش نشسته و استاد پیر تماشا میکردند . در این همگام دکتر محمد معین و سید جعفر شهیدی همکاران صمیمی و مهربان او به عیادتش آمدند. دهخدا در همان حال گفت : پوست بر استخوان ترنجیده.  لحظاتی چند بسکوت گذشت. استاد پیر هر چند لحظه ای یکبار بحالت اغماء فرو میرفت و باز بحال عادی بر می گشت. در یکی از این لحظات لبان دهخدا سکوت سنگین را شکست و گفت : که مپرس . باز چند لحظه سکوت بر قرار شد و دهخدا مجددا گفت : که مپرس . در این موقع دکتر معین پرسید: منظورتان شعر حافظ است ؟ دهخدا جواب داد. بله . دکتر معین گفت : مایل هستید برایتان بخوانم ؟ . دهخدا گفت : بله . انگاه دکتر معین دیوان حافظ را برداشت و چنین خواند.

درد عشقی کشیدم که مپرس          زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام   در جهان  و آخر  کار          دلبری   بر  گزیده ام   که   مپرس

از ان لحظه ببعد دهخدا بحالت اغماء فرو رفت و روز بعد غروب دوشنبه هفتم اسفند ماه 1334 شمسی در گذشت.

+   گیلانی ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir