ّّّّ نگاهم کن ّّّّّ
نگاهـــــــــم کن نگاهت دوست دارم
بجز جــــــــــــور جـــفا از تو چه دیدم
وفـــــــــایم کن وفــایت دوست دارم
بکویت آشیــــــان جــویم شب و روز
صدایم کن صــــــــدایت دوست دارم
عــــــــــزیزم خـاک پایت جان من بود
من آن خـــاکم که پایت دوست دارم
دلم با دیـدن رویت صفای دیگری یابد
نوازش کن صفــــــــایت دوست دارم
غـــــــــــروب عمر صدرا گر نخواهی
بدم ای آفتاب طلوعیت دوست دارم
..... برو نامهربان .....
حالا که میروی برو
به دور دستها
تو ان گم کرده راه بیوفائی
تو ان جامی بدست می پرستان
شکسته در کنار گوشه میخانه هستی
تهی بیهوده ای دیگر
نسیمی با همه امیخته
که با صداها نفر الفت ببستی
یکی را از پس دیگر شکستی
منم چون صد دل بشکسته کردی
تو بد کردی بخود کردی
تو ان آئینه دل را
که صاحب بوده ائی ان را شکستی
دل من با چه شوری با چه شوقی
با چه اصراری ترا خواست
امشب شبی از شبهای پر درد است
نشستم در کناری خیره در نامهربانی ها
دلم خسته ملولم دیده گریان است
ازرده و خسته و غمگین
فرسوده از سرنوشت بیحاصل
دگر عمری نمانده از ان عشق نافرجام
دلم لرزان چو برگ زرد پائیزی
تسلی میدهم خود را که شاید خواب می بینم
ولی تسکین نمی یابد
دل مسکین و سرگزدان و لرزانم
من نمیدانم دگر تابی نماند ای یار جانی
به یغما برده ای دل شدی اسوده بشکستی
دگر بیزارم از این عشق کذب الود
برو دلم فانوس دود اندود هرگز نمیخواهد
برو من از خویش نیز بیزارم
فروزان اتش عشقم بدست دلبری خاموش
کنون پژمرده ام افتاده در این گوشه ای مدهوش
تو با این نا جوانمردی
کجا ره برده ئی جائی ؟
برو نامهربان
چنین دانسته بودم میروی یکشب
دلی در انتظارت هست
برو بشکن
مرا دیگر دلی نیست
........ لبریز درد ........
امشب لبریز از آلامم
لبریز از درد اندرونم
شمع دلسوزم و میسوزم از این درد
چه رفیق سفری غلغله در جانم کرد
گفت در عشق وفا دار توام
تا ابد یار توام همدم و دلدار توام
یک شب اتش زد دل دیونه ام
ناله کردم تا صدایش بشنود
گریه کردم دیده بست اشک چشمانم ندید
شب گذشت در بیقراری آه سینه دمبدم
قطرهای اشک شد شبنمی بر صورنم
اتش عشق بدان شعله شکوهم بشکست
لبریز درد دل شدم امشب دلم شکست
اشکم امشب همچو دریائی شگرف
گشت خونابه می ریزد از هر طرف
در کجا باید صدا سر داد و گفت ؟
جام غم لبریز و جام دل پر است
دیگر از حال دلم هرگز مپرس
من که جام دل به سنگ اشک و آه بشکسته ام
من دگر از زندگانی خسته ام
..... افتاده از چشمت .....
نمی گیری سراغ از من
من از چشمانت افتادم
منم عشقت
گل زیبای لبخندت
همان در دانه اشک گوشه چشمت
و ان فریاد پر خشمت
غرور بی سرانجامت
مرا در یاب
اسیری خسته در زنجیر نخجیرم
منم افتاده از چشمت
کنون در گوشه ی خلوت
ز درد خویش میمیرم
بخند دنیا چنین هرگز نخواهد ماند
بخند بر حال گریانم
بخند بر اشک چشمانم
بخند گهی این خنده ها صد گریه دارد
گهی این گریه ها یک خنده دارد
بخند منم همان افتاده در پایت
منم افتاده از چشمت میمیرم
.... اشک من و خنده تو ....
اشک های من وقتی که ریخت
دور سرم دنیا چرخید تو خندیدی
گریه من درد بود نفهمیدی
اشکهای من مال تو بود نفهمیدی
چشمای خیس من مریم خیره به چشمان تو بود
تو خندیدی
نفهمیدی
گریه من مال تو بود
یادت بیار تنهائی را شریک دردت من بودم
همین چشم است به درد تو گریه میکرد
اما تو خندیدی
نفهمیدی
.... کویر عشق ....
عشق من
نمیدانستم در کویر عشق سراب خواهم دید
اینگونه مرا در مسلخ عشق
بی رحمانه عذاب خواهی داد
من صادقانه امدم
صادقانه با تو پیمان بستم
حال می بینم از یاد بردی میثاق عشق را
پیمان نشکن که دنیا ارزش ماندن ندارد
عشق من ای زیبای من
مرا در دایره عشق محصور نکن
من ترا برای دلم
ودلم برای تو فدا کردم
اشک من گواه داغ سینه سوزان من است
خنده تو گواه خوشحالی از شکست من است
من دوستت دارم
شاهد من خدای من است
گواه من دل شکسته من است
دل شکسته مرا پیش از این مشکن
دوستت دارم با تمام وجودم عاشقانه بی بهانه
ّّّّّّ تو بخند من غمگینم ّّّّّّ
تو بخند به شکست دل من
تو بکن قهقهه از پیروزی خویش
تو به نگاهم میخندی
به نگاهی که ترا باور کرد
به دل ساده بی کینه من میخندی
به جفائی که بجانم کردی
به وفائی که ندیدم از تو .... میخندی
به غروری که بپای تو شکستم
تو بخند من غمگینم
به هم آغوشی با تو
بر آن بوسه که از روی هوس می بوسیدی
به ان لب که از مستی تن می خندیدی
تو بخند به چشمان فسونگر
مرا دید ولی درک نکرد
تو بخند از سر زور
به تقاضای دل مجروحم
به تمنای دل من
از سراپای وجود سردت
در سکوتی مطلق به هم آغوشی غمها رسید
تو بخند من می گریم مریم
به خیانت به دروغ به جفائی که تو کردی
چه بگریم چه نخندم تو بخند
انکه بازنده عشق است توئی
~~~ ویران مکن ~~~~~~
شبی گفتی به عشقت جان ببازم
به عشق تو سرائی نو بسازم
شدم دلبسته عشقت همیشه
از عشق تو ز قلبم کم نمیشه
چنین گفتی شدم دیوانه تو
تو گل بودی و من پروانه تو
به دورت گشتم هر شب عاشقانه
نبینم این چنین روزی بهانه
بدان این عشق ما قیمت ندارد
چنین عشقی کجا خفت بیارد
تو گفتی با من از عشق جاودانه
مرا پابند خود کردی شبانه
کنون عاشقترم کردی نسازی
به این خواری و خفت از چه نازی
ترا گفتم مکن با عشق عشقبازی
مکن ویرانه دل مریم عشقم نسازی
من از روی صداقت عهد بستم
بدان تا روز مرگم صادق هستم
کنون صدرا اسیر عشق کردی
بمان تا اخرش گر راد مردی
ســــــــــــــــــــــوز عشـــــــــــــــــــــق
چراغ دلم باز خاموش است
به حرمت عشق سیه پوش است
زبان حال مرا دل شکسته میداند
نه دلبری نه عاشقی که دلش
سرای چندین عشق و مدهوش است
چندیست مژه از جگرم
خونابه میخورد
از سوز عشق و درد جگر
از سینه تنگم دل با طپش ناله میکند
روزگاریست که با سنگ جفا
دل بشکسته من می شکند
از گناهی که در او صد پند است
چه کنم از دل دیوانه خویش
چه کشم از دل نا شیدائی
پشت پا بر دل دیوانه زدی
عهد و پیمان که تو بستی
یار گمگشته من
از چه شکستی
چه شد این نکته فراموش ترا
من خطا کردم ؟
تا دلی را که در او پیمان شد سست
از جفا کاری تو
خون دل قسمت من شد
از وفا سرخی لب بهر رقیب
وای از این عشق
مرا کرده هراسان میرود
وای از این عشق
مرا کرده غزلخوان میرود
من نه تنها به غم عشق گرفتار شدم
بسکه دلتنگم از این عشق
بخدا غایت آمال من اکنون مردن است
روز شب کار دلم غم خوردن است
در دام هجر مهتاب
در دام غم افتــادم چــــــون بلبل شیدائی
غوغای دلم هست امشب چه تماشائی
یک لحظه نیاسودم از هـــــــجر تو تنهائی
در خواب وخیالم هست امشب تو میائی
در خــــــــلوت شب بودی با دامن دیبائی
بودی مـــــــه رخشنده با آن همه زیبائی
با مــــــــاه فلک گفتم این سر به تنهائی
ماه هست زمین را مهتــــــاب به یکتائی
رخ در قدمت ســــــــایم ای مــاه اگر آئی
جانم بدم ای مهتاب از آن دم مسیحائی
هی شکوه کنم گردون کز چشم فریبائی
می میرم از این هجران تا کی شکیبائی
گویند چـــراغان کن باشد شب رویـــائی
مهتاب به رقص آید از عشق که صدرائی
در بســــــــــــتر تـــــــــــــــب
ای داد ببین تنم به ســـــــوز آمده است
ســــــوز تن من ببین که روز آمده است
شاید تو شوی طبیب این ســــوز و گداز
گویند که طبیب دلـــــــــنواز آمده است
در بستـــــــــــــر تب جان من آتش گیرد
کاین سینه از این درد بـسـوز آمده است
گرداب بلا هست دگر عشق جــگر سوز
فریــــــاد از این عشق که باز آمده است
گهی درخون و گه درخاک غلطید صــدرا
که با مهتاب شب را تا به روز امده است
ای دنیـــــــــــــــــــــــــــــــا
آه دنیــــــا بهر مـــــــا کاری مــــــکن
چشم ما را اشک و گریــــانی مــکن
گــر چه این دل گشته خون از روزگار
روز مـــــا را چون شب تـــــاری مکن
بخت مـــا بدتر نوشت این سرنوشت
ســـرنوشتم گـــر بخوانی زاری مکن
غــــم درون سینه ام دریـــــــــا شده
مــــــوخ دریــــا را خـــــروشانی مکن
قلــــب یـــارم نشکن از گفتـــــار من
مــــــــرد بـــاش و مـــردم آزاری مکن
درد یــــــــــــــــــــــــــــــــار
آمدم فریاد را از سر زنم
داغ دل را بر دل دفتر زنم
تا شنیدم غصه های یار خویش
شد فزون دردم ز درد یار خویش
گرد غم رخسار یارم پیر کرد
بخت بد را بر دلش زنجیر کرد
تا فلک بختش سیه کامی نوشت
از گریبانش گرفت بد سر نوشت
شد درون سینه اش دریای درد
جسم و روحش شد همه ماوای درد
صـــــــــــــــــــــدق دل
دردا به درد دل خویش ناله سر کنم
سر به خاک نهم ز دنیا حـــــذر کنم
مــا ز صـدق دل دل خویش داده ایم
هـرگز نبود دلبر صــــادق نظـــر کنم
کـردم سبوی دل خــویش پر ز خون
با بال شکسته ز کویت گـــــذر کنم
گفتــــــــــــــــم ...... بـــــــــــــرو ...بــــرو
دوباره گره پاره کرد زلفش
شکست جام دلم را
آن سنگ دل برفت پنهانی
گفتم بیا که دلم داد می کند
هر لحظه ترا فریاد میکند
گوش اش گرفت و روان شد پی رقیب
گفتم ...... برو
برو...........
گر رفتنت شاد میکند
پیمان شکــــــــــــــــــن
آه فریاد رسی نیست مرا
وای داد رسی نیست مرا
انکه پیمان بشکست خنده کند
نیشتر بر دل این بنده کند
گاه آید مرا خوار کند
گاه و بیگاه مرا یار کند
باز رفتش پی دلدار دگر
شایدم یافته است یار دگر
مردی و مردانگی
جان من جانان من جانم فدای چشم تو
کی شود ازاد فلبم از جفای خشم تو
تا به کی در وصل جانان داغ بیند قلب من
میزنی از پشت خنجر تا بسوزد قلب من
جستجو کردم همه مردانگیها مرده است
مردی و مردانگیها را دو روئی برده است
در جهان هرگز ندیدم مردی از مردانگی
مردها کو ؟ نامرد دم میزند کز مردانگی
نازنینا ما ز مردی دل به دلبر داده ایم
با همین دلدادگی جان بر کفی سر داده ایم
آواز زغم
دلم با بی قراری مانده امشب
ز درد آواز غم را خوانده امشب
چرا امشب چنین من بیقرارم
همه رقتند تنها ماندم امشب
مرا درد جدائی کرد پیرم
دل من از همه رنجیده امشب
خون دل
وای دنیا پیر و زارم کرده ای
بهر غم استاد کارم کرده ای
شد انیس و مونسم غم ها همه
هر چه میگویم بس است گوید کمه
کاش قلب من پر پرواز داشت
اوج ابری می پرید و ناز داشت
یک شبی بال و پرم دنیا شکست
در کنارم تا ابد غمها نشست
آه دنیا شادی از ما برده ای
گاه قلبم خون دلها خورده ای
طبیب عشق _ شوق پرواز
طبیب من بدرد عشق دوا کن
مسین قلبم خدا یا کیمیا کن
به صدق صبح فجر عاشقانه
بوصل عاشقان ای دل دعا کن
نصیحت پیر میکده
نیستی که بدانی چه میکشم
دل بیقرار شد از این انتظار بیا
این سینه هم ناله میکند دگر
از هجر تو ست دمبدم آه میکشم
خونین جگر
همه مهر و محبت ها جدال است
شبم خاموش و دلتنگ و زوال است
درون سینه ام آه و فغان بود
به زیر چتر غم بغضم نهان بود
همه ذرات جسمم گشته شیدا
نمی گردی به چشممانم هویدا
دل خونین من خونین جگر شد
شب صدرا ببین تنها به سر شد
یا علی
شهادت مولای متقیان امیرالمومنین علی ع را به دوستداران آن حضرت تسلیت میگوئیم
گفتیم علی و یا علی دم زده ایم
محتاج شدیم و یا علی دم زده ایم
گفتند و شنیدیم علی شیر خداست
از شیر خدا یا علی دم زده ایم
رونق عشق
دل بی همدم من یار نداشت
دل دیوانه من خار نداشت
مانده ام چشم براهت گل من
دل ماتم زده ام مونس و غمخوار نداشت
با خیال یار
خورده ام می در سرم سودای تو آمد پدید
تا کشیدم جرعه ای سر یاد تو آمد پدید
بوسه ای از لعل جانان در بساط عیش و نوش
مستی ام افزود و صد مستانه ها آمد پدید
سلطان غم
پرسیدم از فلک این بار غم
چیست ؟ بر سرنوشت ما نوشته ائی
نگاه کن
نگاه کن ...!
تنهائیم را
ابرهای آسمان به حالم گریه می کنند
کاش بودی پدر
برای آنانکه روشنائی خانه پدر را به خاک ابدیت سپرده اند
پــــــــــــــــــــــــــــــدر
نام پر آوازه تو
همچون اهرام با عظمت مصر
1- بغض شکسته در گلو 2 - قلب شیشه ای
امروز چون پرنده شکسته بال
بر شاخه خشکیده ای نسشتم
بحر عشق
میروم شاید کسی پیدا شود...!
رنگ انسانیت
به سجده فتاده زار زار گریستم
خدا را دیدم امشب
درد دلها گفتم امشب
بگوش دل شنیدم صوت داوودی
صدا از عالم غیبی
چو الهامی بگوش آمد
ترا توفیق یاری شد میسر
به بانگ دل بگو الله و اکبر
تجلی یافت در فلبم صدائی
صدا کردم الهی ای الهی
تو خود دانی دلم دریای درد است
ز جان خود گذشتن کار مرد است
خوش آن شبها برایت گریه کردم
سکوت نیمه شبها را شکستم
ز شمع آموختم شب زنده داری را
شبانگاهان به دیدارت نشستم
خدایا درد دل بسیار دارم
بسان مرغ عشقی بیقرارم
رفیق نیمه راه
ای عکس نشان روی ماهی بودی
یر تازه جوانیم گواهی بودی
من پیر شدم ولی جوانی تو هنوز
حقا که رفیق نیمه راهی بودی
یرای عشق از دست رفته دوست عزیزم
در باورم نمی کنجد
تارهای قلب پر احساسات را
با عشق گره زدی !
و حال مانند سپاه شکست خورده
با خاموشی عشق دلفریب رفته از دست
هم چون تبعیدی از خلق رانده شده
همانند باغ بی صاحب خشک و پژمرده شده
با خون چکیده از قلب مجروحت
در حسرت بهار عشق
و سینه ای لبریز از اندوه
با قلبی مانده زیر چکمه های دژخیم عشق
با بغض خفته در گلو میگوئی
تو ای معشوق
وفایت روزی دیدم که پر پروانه ای را شکستی !
ای ارزوی بر آورد نشده
بنگر به این بار کمر شکن
قبل از عطای عشق
حقیقت عشق!
واقعیت عشق!
معرفت عشق!
را در دل جویندگان عشق لبریز کن
انگاه عاشق و معشوق
نامه عاشقانه یک عاشق
ای یار عزیز و جان شیرین ای دلبر مهربان دیرین
یاد تو دوای روح غمگین از دل به تو صد سلام و تحسین
غمگین ترین سرودهای عاشقانه
به دریار ستاره های عاشق خوش آمدید
نظرات ()




