ستاره های عاشق

پروردگارا ! مگذار که صولت خشم حصار برد باری مرا در هم بشکند و حمله حسد مناعت فطرت مرا به خفت و مذلت فرو کشاند

...... دل نوشته های صدرا ....

وقتی در دریای احساساتت غرق میشوم دست و پا را انقدر بحرکت در میاورم
گوئی  احساست کور هست با عصا نیز به حرکت در نمیاید و من در عمق بی احساسی غرق و در خویشتن خویش گم میشوم

+   دکتر بابک صدر ; ٥:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳۱

.... دست نوشته های صدرا ...

وقتی با خنده های مرموز تو میخندم بی خود از خویشم وقتی خنده هایت بوی حماقت میدهد خود را در عمق وجـــودت تهی  می یابم و حس میکنم با خود و بی خود میخندمناراحت

+   دکتر بابک صدر ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳۱

... من عشقم را پنهان نمی کنم ...

من عشقم را پنهان نمی کنم چون شنیده ام عشق با ترس شروع و با گریه تمام میشود من درون قلبم حصاری ساختم  عشقم بدون ترس اغاز شد اموختم انچنان که برای گرفتن دستی است برای فهمیدن هم قلبی وجود دارد که وسعتش به اندازه معرفت هر شخص است اگر اعتماد بنفس نداری اگر در خفا عاشق میشوی پس عشق تو معنا ندارد عشق همان حکایت جاری رود است که عاشقانه و صاف و زلال جاریست .بگذار عشق تو هم مانند غنچه گلی شگفته شود انگاه سکوت را بشکن فریاد کن من عاشق شده ام هر گاه از عشق خویش اشکارا دم زدی بدان که عاشقی اگر عشق خویش را پنهان داشتی بدان که رل عشق بازی میکنی و دوام این عشق به اندازه عشقبازی توست که میترسی از اشکار شدن عشقت . من یاد گرفتم یک دل و یک دلبر و برای همین میدانم درون قلبم ترا جای دادم تا کسی قلبم را تفرج گاه نکند . پس کلید دروازه قلبم فقط  بتو می سپارم و فریاد میزنم من عشقم را پنهان نمیکنم عشق من توئی تو ........

+   دکتر بابک صدر ; ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٧

بـــــــازیچه عشق

یاد گرفتم وقتی در دست معشوقه بازیچه میشوی و با دل و جان دوستت دارم نثارت میکند مترسکی پیش نیستی جز برای یاد اوری و تکرار خاطرات خاله زنگ بازی کودکانه اش که در دوران کودکی بازی کرده است . حال  با ملعبه قرار دادن معشوق دلسوخته و سینه چاک  در ظاهر حماسه عاشقانه  و در باطن  بازی با عشق را به اجرا میگذارد .  با عشق خاطرات کودکانه را زنده و گرنه معشوق بهانه است .انگاه دلی را شاید خانه خداست می شکنند و کسی که تحقیر میکنند شاید محبوب خداست . می سوزم از این دو روئی نیرنگ که طلوع صادقانه دلی را غروب می کنند حقیقت است عشق را باید از شمع اموخت حتی خاکسترش را بدامن پروانه ریخت نه از معشوقه هائی که با ترک معشوق گلهای عشق را به دامن بیگانه میریزند. و چه بیرحمانه طلوع بهار عمر مرا  خزان بی رحم معشوقه به تارج برد و مرا عروسکی برای بازیچه دستان خود کرد و من چه ساده و صادقانه شکستم

+   گیلانی ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢۸

مـــــــــــــــرا میفهمی ؟

مرا میفهمی ...؟ انقدر دوستت دارم باورم نمیکنی .در تنهائی ام پژمرده میشوم با خاطراتت از عمق بودنم با تو خبر نداری در غروب عاطفه ها باز در تنهایم بیاد تو هستم نفس را برای تو ای همنفس میکشم جز تو برای کسی نفس نمیزنم تا بدانی چقدر عاشقانه دوستت دارم . با دل خانه خرابم  که پر از خاطرات توست چه کنم .

+   گیلانی ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٥

دلم دلتنـــــــــــــــــــــــــگه

از بی نهایت غروب غم انگیز بی تو بودن حرف میزنم تا بفهمی چقدر اینجا جایت خالی است . نبونت غروب غمبار دل شکسته من است .چشمان منتظرم خیره بر آسمان پرستاره بدنبال مهتابش میگردد قطرات اشک بر ساحل چشمان به انتظار نشسته ام جاریست حس عجیبی وجودم را در بر گرفته دلتنگهایم از بی تو بودن لبریز گشته خود را در کلبه بی کسی ام به شوق امدنت حبس کردم .باز میگویم به عشق امدنت ثانیه ها را می شمارم. باز میگویم برای تو و بعشق تو زنده ام . لحظه های بی تو بودن را گونه های اشک الودم را قلب نا ارامم را چشمان منتظرم را لمس کن . من هستم . تنهایم اما با تو هستم بی تو نیستم ....

+   گیلانی ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٥

دلم بـرای عشق گرفته است

اکنون در اینجا بی تو دلم برای عشق گرفته است دلم برای نوشتن از تو با دستهای خسته ام دلتنگ است وقتی در منبر خونین قلب از تو سرودن و نوشتن را کفر میدانند تکرار نام مهتاب در آسمان قلبم بر من فریضه است تا فریاد زنم دلم ... دلم برای عشق گرفته است بریده باد زبانم اگر هر لحظه از تو نگوید بریده باد.

+   گیلانی ; ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥

غــــــــــــــــــروب زندگانی

وقتی حجاب از میان دیدگانم کنار رفت دست یار در دست اغیار دیدم غروب زندگانی پر امیدیمان را بخوبی احساس کرده رندانه درد عشق را با سینه دردمند خویش نمودم . چشمانم سیاهی رفت بارها انها را با انگشتان لرزانم مالیدم تا انچه دیدم را به اشتباه خطای دید بگذارم ولی سهوی در کار نبود هر آنچه میدیدم حقیقت داشت برای کنترل اشتباه به پیش گام نهادم از شدت خشم و اندوه اشک در چشمم جمع شده جلوی دیدگانم را گرفت انگاه که در روبروی تو ایستادم همه عالم در نظرم محو و امیدم به یاس مبتدل شد اما تو با بی رحمی و سنگ دلی لبخند زهراگین را نثارم کردی تا شهد عاشقانه برای ابد در وجودم زهر گردد . 

+   گیلانی ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٧

امید

آیا میشود امید را به یاس تبدیل کرد ؟ گاهی چتر امیدواری خود بخود می شکند حتی در مقابل قطرات کوچک باران نا امیدی نیز دوامی ندارد . پس خوب است از پوسیدگی و شکستگی چتر امید جلوگیری کرد تا بکلی دوام خویش از دست ندهد . متفکر

+   گیلانی ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٥

طاقت هجران

کام من از زهر هجر تلخ و سخت در انبوه اندوه فرومانده ام دیگر طاقتی نمانده تا بر فراقت طاقت آورم. در طوفان غمی گرفتارم که از درد هجران رگبار شعله های جانسوزمایه پریشانی خاطر من و موجب آشفتگی ضمیر من است.کاش میدانستی دیگر طاقتم طاق شده و تاب و توان از جان من ربوده ای. در پناه سکوت و سکون شب چشم انتظارنشسته ام تا بدیدارت دریای متلاطم و مواج وجودم آرام گیرد.

+   گیلانی ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٢

دمی با نفس حق

 در کلبه تنهایم امشب یاد و خاطر ترا تا سحرگاهان مشق کردم. حالا می فهمم چرا در آغاز یاد گیری درس .نوشتن را با مداد یاد گرفتیم و وقتی بزرگ شدیم خودکار را لای انگشتانمان فشردیم .چه درس بزرگی  در کودکی میشود اشتباهات را بخاطر نوشتن با قلم پاک کرد و دوباره نوشت.

+   گیلانی ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٥

فریاد عاشقانه

لحظه لحظه سرنوشتم را بروی امواج نوشتم تا برایت با قطرات خروشانش برساند . اما تو از کنار موج پرتلاطم عشق بی تفاوت گذشتی .چشمانت را بستی و گوشهایت را گرفتی تا هیچگاه فریاد عاشقانه مرا نشنوی .                             

  

                           

 

 

 

+   گیلانی ; ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٤

اگر محبت گناه است پس....!؟

تا نفس داشتم می خواستمت و در حسرت عشق تو می سوختم می ساختم . عشق تو روشنائی شب های بلند قفسی است که در آن زندانی بودم در غربت بجز عشق تو فریاد رسم نبود گر چه کسی را نداشتم .بجز یاد تو با غم همنفس بودم .روزیکه پر شکسته و سوخته از کوی تو می رفتم تنها دمی با تو نشستن آرزویم بود .                     

+   گیلانی ; ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۳

ناز نگار

گفتی چرا همیشه  ترا تماشا میکنم و یک دم مژه بر هم نمیزنم ؟ عزیزم نمیخواهم  به اندازه یک پلک زدن ترا از دست بدهم .خوب میدانم ناز تو به اندازه یک مژه زدن است .

+   گیلانی ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱

طراوات رخسار

بغض چشمایت کم کم دلهره را در قلبم افزایش میدهد بگذار اشکها همانند لولو شاهواری از گوشه دیدگانت به گونه های نیلگونت جاری شود .

+   گیلانی ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱

امید دیدار

چه شب های بشوق تو در کنج میخانه به انتظار نشستم . گوشه میخانه خلوت خاصی دارد . توبه شکستم و جام می را به امید دیدارت بی ریا بسر کشیدم .

                                     

 

 

+   گیلانی ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٦

نهال عشق

نمیخواهم ترا به غزال تیز پای کوهستان تشبیه کنم . در زیبایی جمالت شکی نیست . اما باز دوست داری روزانه هزار بار جمله های زیبائی رخسارت را برایت تکرار کنم .

+   گیلانی ; ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٤

بگذار دوستت بدارم

تا کی بهانه خواهی آورد و مرا از دوست داشتن محروم خواهی کرد.                                                         دل شکسته

+   گیلانی ; ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۸

تاخت و تاز زندگی

زندگی دم بدم اسب خود را می تازد .نمیدانم دامن سیاه شب در کدامین نقطه ای اتش گرفته و شعله های آن زبانه می کشد

 

+   گیلانی ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۳

فرمان زمانه گهی شهد و گاه شرنگ

از روز ازل فرمان زمانه است که انسانها گاه شهد و گاهی شرنگ می نوشند .یکی زود و دیگری دیر رخت کوچ می پوشد. .

+   گیلانی ; ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۳

سرنوشت

ای ماه اسمانی خبرآلام نهفته در سینه مرا به دلدار بگو که . بیا چاره ای  کن که قلب مجروحم بدرد آمده است .

 

+   گیلانی ; ٦:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٤

قطرهای اشک

آندم که اشک در گوشه چشمانت حلقه زد عقل و هوش از سرم رفت . بهت زده در مقابل رخسارت ایستادم گریه

+   گیلانی ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٤

بی وفائی

بی وفائی رسم دیرینه عاشقانی است که هر ساعت دل بدیگری داده .عاشق بی چاره را چون شمع در حسرت پروانه می سوزانند  ساکت

+   گیلانی ; ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸

شیفته جمال بار

حسن جمالت مرا بشدت تحت تاثیر قرار داده .بی هیچ اغراقی جذب ابروان گمان و چشمان نرگس ات شده ام

+   گیلانی ; ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸

مرغ امید

  مرغ امید پرکشیده ام به اشیان بر نمیگردد . دیگر امید را بخاطر رفتن تو از دست داده ام هر دامی که برای افتادنت پهن میکنم بی فائده است .آخ

+   گیلانی ; ٥:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳۱

بلای عشق

امشب آسمان مهتابی نیست .از نسیم عطر بهاری شمیم انفاس یار به مشام نمیرسد . من در آماج تیر غمت امشب را چون شب یلدا به صبح خواهم رساند .

+   گیلانی ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٧

ستایش معبود

 بیا در مقابل رویت زانو زنم  و ترا مانند خدای خویش پرستش کنم تعجب

+   گیلانی ; ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸

سفر با خیال

گاه گاهی امید و ارزوها در قلبم به اقیانوس پر تلاطم و خشمگین تبدیل میشود .به ماه گنگ و بی نور که پشت ابرهای سیاه .گرفته و خاموش هست می نگرم

+   گیلانی ; ٤:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸

تولد انسان (من گریستم دیگران خندیدند)

خداوندا تو میدانی روزیکه بدنیا آمده ام نام ترا با گریه های کودکانه فریاد زدم

+   گیلانی ; ۳:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸

دل جایگاه مهر و گین

قلبمیگویند قلب ها با هم پیوند می خورند .اما من میگویم دل جایگاه محبت و کینه است

+   گیلانی ; ٥:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۳

لبخند عاشقانه

تمام ستاره های آسمان را به پایت می ریزم اگر لبخند تلخ دوست داشتن بر روی لب های غنچه وارت ...!چشمک

+   گیلانی ; ٥:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۳

تمنای عشق

من از عشق مغرور خویش تمنائی ندارم .

+   گیلانی ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۳

ناله جدائی ( عشق قاتل است و ما مقتول )

نغمه بلبلان گلشن عشق ترنم اصوات ترانه خوش زندگانی پر مشقت عاشقی است که درخرابات عشق از سحرگاهان تا شامگاهان ناله جدائی سر میدهد ساکت

+   گیلانی ; ٥:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢

نقش عشق

متفکرآیا می توانم قدم به فراتر از مرز احساسات عاشقان بگذارم تا به ناشناخته های گمشده مستانه عشق برسم ؟         

+   گیلانی ; ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢

آتش عشق

امشب در اوج داغداری اشک می ریزم . دلم شکسته است دل شکسته

+   گیلانی ; ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢

زمان با تو چه زود میگذرد !!؟

وقتی با توام زمان در کنار تو بسرعت نور میگذرد لحظات شیرین زندگیافسوس

+   گیلانی ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٩

نا آشنا ( فروغ فرخزاد )

بازیم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

+   گیلانی ; ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٦

برای عاشق تک ستاره

فلک از پس من بساط عشق را بر چید . و تک ستاره بخت مرا گرفت .  بهار عشقم نشکفته خزان شد . شب اخر وداع به چه چشمی ستاره من سو سو میکردی

+   گیلانی ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۱

جهان مکتب تعلیم سمعی و بصری

جهان به گونه زیبا مکتب آموزشی و پرورشی که تعلیم آن از طریق سمعی و بصری است .

+   گیلانی ; ٥:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٥

تصور

آیا می توان دنیا را بدون گلهائی تصور کرد که تو در همه جا کاشته بودی؟سوال

چگونه میتوان زیست بی آنکه تو سر مشق باشی ؟

کجا پیدا کنم چشمه ای که در آن همان لبخند باشد آمیزه ای از عشق و شادی در چهره تو بود.هورا

 

+   گیلانی ; ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۱

عشق بر باد رفته

اکنون خوشبختم زیرا یقین دارم که تو عشق مرا محفوظ میداری هر چند تا کنون اجازه ندادی من این کلام شیرین را از لبانت بشنوم .....!

+   گیلانی ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٩

صحبت از دل

طپس دل .طپس طبل ستمگر نیست .صبحبت از قلب بخون خفته درون سینه تنگ است.صحبت از معبد و ماوای  عشق . صحبت از سینه الوده بدرد .   

+   گیلانی ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۸

امید دیدار

چه شبها بشوق تو در گنج در میخانه به انتظار نشستم . گوشه میخانه بی دلدار خلوت خاصی دارد . توبه شکستم و جام می را به امید دیدارت بی ریا بسر کشیدم . دیدگان خسته و مستورم را به جام می دوختم شاید عکس رخ جانان را با لبان خندانش در ان یافتم . افسوس همه یاران رند مستانه با جانان کنار هم دیگر نشستند و من با خیال رویت در گنج خلوت سرای دل تنها مانده ام و جام شراب انتظار را سر میکشم .ناراحت

+   گیلانی ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٧

غمگین ترین سرودهای عاشقانه

به دریار ستاره های عاشق خوش آمدید

+   گیلانی ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir